هر دو از آسمان می آیند از لبِ پنجره ی ...
با غَمِ دوری ِ او خو کرده ام؟ دستِ خود ...
باید اندیشه کنم خشک شوم ؟ تر باشم؟ بین روح ...
قاپش را گم کرده بود من دزدیدمش واو این را ...
نه مغرورم نه دیوانه اگر بدانی که هم جنس هایت ...
با خودم در کافه ای قرار گذاشتم میزی تنها نشسته ...
یه لالایی تو چشماشه خمارُم میکنه هر شُو تو دِریا ...
چقدر ناز و ادا داره فقط خدا خبر داره فقط ...
اونجور که میخواستم پیشت هیچوقت نبودم خیلی چیزا داشتم ولی ...
هر لحظهام را با سکوت لبریزم از راز و نیاز ...
ویرون شدم باز تو اوج پرواز بالم شکسته انگار ...
تو چی رو کردی توو چشمات که قلبم بی تو ...