هر دو از آسمان می آیند از لبِ پنجره ی ...
با غَمِ دوری ِ او خو کرده ام؟ دستِ خود ...
باید اندیشه کنم خشک شوم ؟ تر باشم؟ بین روح ...
قاپش را گم کرده بود من دزدیدمش واو این را ...
نه مغرورم نه دیوانه اگر بدانی که هم جنس هایت ...
با خودم در کافه ای قرار گذاشتم میزی تنها نشسته ...